عقد اختیار
نویسنده: آیت الله مؤمن
يكى از عقود شناخته شده در بازار بورس مالى، به عقد اختيار است (1)، كه يكى از طرفين عقد، حقّ خود را در خريد يا فروش چيزى معيّن در ازاى عوضى معيّن به طرف مقابل واگذار مىكند؛ بنابراين، عقد اختيار، عقدى است كه در آن در زمان معيّنى بين حقّ خريد يا فروشِ مقدار مشخصى از كالايى كه با دقت توصيف شده است و عوض معيّن و مشخصى، مبادله انجام مىشود بدون اينكه عوض در هنگام خريد يا فروش كالا، جزئى از ثمن آن قرار گيرد، بلكه اين عوض، تنها در مقابل حقّ بيع يا شراء است؛ بنابراين، كسى كه عوض را مىپردازد، اختيار خريد يا فروش را به دست مىآورد. همچنين كسى كه عوض را دريافت مىكند و آن را مالك مىشود، اختيار مزبور را به طرف مقابل واگذار مىكند.
اين عقد با اين خصوصيات و مشخصات در زمانهاى گذشته ناشناخته بود، از اين رو نمىتوان درباره آن از اقوال علما گفتگو كرد هر چند ـ چنانكه اشاره خواهيم كرد ـ شايد بتوان اين عقد را تحت يكى از عناوين عقود شناخته شده فقهى قرار داد.
نوع اوّل: اختيار خريد كه اختيار طلب و اختيار استدعا نيز ناميده مىشود، كه در آن حقِّ خريدِ كالا يا سهام مثلاً به ازاى بهاى مشخصى – كه قيمت ممارسه (بهاى اقدام يا تعهّد) ناميده مىشود- در زمان معيّنى به مشترى واگذار مىشود و طرف مقابل ملتزم مىشود كالا يا سهام را هر گاه مشترى در زمان مزبور بخواهد، در ازاى بهاى مورد توافق، به او بفروشد.
نوع دوم: اختيار فروش كه اختيار دفع ناميده مىشود و آن عقدى است كه در آن حقِّ فروش كالا يا سهام مثلاً به ازاى بهاى مشخصى در زمان معيّنى به مشترى واگذار مىشود و طرف مقابل ملتزم مىشود طى زمان مزبور، در ازاى بهايى كه هنگام خريدِ اين حقّ، توسط مشترى، بر آن توافق كردهاند، آن كالا يا سهام را بخرد.
گاه صلاحيت هر يك از اين دو نوع عقد، مستمر است و از هنگام قرارداد تا پايان مدّت معين، استمرار دارد. يعنى در آن مدّت معيّن هر وقت خواست حقّ دارد آن را به كارگيرد. گاه اين عقد مؤجّل و مضيّق است و تنها در تاريخ مشخصى مىتوان آن را به كار گرفت. هر كدام از اين دو حالت، بر اساس شرطى كه بر آن توافق كردهاند، تعيّن پيدا مىكند.
غالباً تعهّد كننده بيع هنگام انعقاد عقد اختيار، مالك چيزى كه فروشش را متعهّد شده است، نمىباشد؛ بلكه پس از اين عقد، ملزم مىشود آن را به تملّك خود درآورد وسپس به مشترى واگذار نمايد؛ البته گاه و به ندرت، آنچه را تعهّد كرده است، مالك مىباشد.
در اغلب مواردى كه به وسيله عقدِ اختيار معامله انجام مىپذيرد، اين كار از طريق راههايى مخصوص يعنى بازار بورس صورت مىگيرد. بخشهايى خاص و واسطههايى معيّن در بورس مجاز هستند ميان خواستِ خريد و فروشِ طرفهايى كه يكديگر را نمىشناسند، پيوند زنند و ميانِ طرفهاى عقد، ارتباط برقرار نمايند؛ البته گاه اتفاق مىافتد كه اين عقد مستقيماً و خارج از بازار بورس، ميان طرفين واقع مىشود، ولى غالباً چنين نيست.
هر گاه عقد از طريق اين بخشها انجام گيرد، آنها تضمين مىكنند كه طرفين به عقد وفا نمايند و به ناچار اين عملِ آنها وكالت از طرفينِ عقد مىباشد كه براى آن از طرفين به صورت نسبتى از ثمن كالا و سهام و يا مقدارى مشخص، درخواست دستمزد مىكنند.
اهداف عقد اختيار
سرمايه گذاران اهداف گوناگونى را از انجام معامله به وسيله عقد اختيار دنبال مىنمايند كه مهمترين آنها حمايت از خود در مقابل خطر كاهش درآمد حاصل از سرمايه گذارى است.
در اختيار خريد، كسى اقدام به خريد نمىكند مگر آنكه بتواند از طريق خريد كالا يا سهام، همه يا بعضى از ثمنِ اختيار را پوشش دهد و اين در صورتى است كه قيمت كالا يا سهام بيش از قيمتى باشد كه در عقد اختيار توافق كردهاند. در اين صورت، آن را به قيمت مورد توافق مىخرد و به قيمت بيشترى مىفروشد. اگر مجموع زيادهاى كه به دست مىآورد بيش از ثمنِ اختيار، باشد به مقدار مازاد، سود مىبرد و اگر مساوى باشند نه سود مىبرد و نه زيان مىكند و اگر كمتر از ثمنِ اختيار باشد، به اندازهاى كه از آن كمتر است، زيان مىبيند؛ امّا اگر قيمت فروش، بيش از قيمتى كه در عقد اختيار، توافق مىكنند، نباشد، اقدام به خريد نمىكند، زيرا سودى كسب نخواهد كرد، بلكه شايد به حسب موارد، زيان بكند. مطالبى كه در باره اختيار خريد گفتيم، موضوع اختيار فروش را روشن مىكند.
حكم شرعى
احتمالات مختلفى در بارة حقيقت اين عقد وجود دارد.
ممكن است گفته شود عبارت از وكالت است؛ به اين معنى كه در اين عقد، هر كس متعهّد به بيع يا شراء مىشود، به طرف مقابل وكالت مىدهد تا كالاى مورد نظر را به قيمت مورد توافق و در زمان معيّن، از او بخرد يا به وى بفروشد. اين وكالت داراى دو ويژگى است:
اوّل: وكيل مالش را يا به موكّلش مىفروشد يا آن را از وى براى خودش مىخرد و در صورتى كه اين امر بر اساس وكالت صورت گيرد، اشكالى در آن نخواهد بود چنان كه فرض ما همين است.
دوّم: وكيل در اين عقد در ازاى توكيل خود به موكّل دستمزد مىپردازد. حال آنكه چنين امرى مخالفِ وكالتهاى متعارف است؛ زيرا دستمزد در وكالتهاى متعارف، به عنوان اجرت وكالت، فقط در قبال وكالت داده مىشود ولى در اينجا به عنوان اجرتِ توكيل پرداخت مىشود.
اين نكته نيز فاقد اشكال است؛ زيرا در وكالت متعارف، وكالت به مصلحت موكّل است؛ زيرا موكّل از انجام عمل مورد وكالت سود مىبرد. امّا در بحث ما، مطلب به گونهاى ديگر است؛ زيرا در اينجا وكالت دشتن از موكّل، به مصلحت وكيل است و به اين اميد صورت مىگيرد كه وكيل به اين وسيله به مبلغى دست يابد كه هم ثمن اختيار و هم سود را پوشش دهد. از اين رو، سود اين نوع وكالت به وكيل باز مىگردد و لذا عقلا پرداخت مال براى آن را توسط وكيل صحيح مىشمرند و به همين دليل، آن را از عنوانِ «أكل» و «ايكالِ مال به باطل»، خارج مىدانند همچنان كه آنها در وكالتهاى متعارف، دريافت اجرت را صحيح مىدانند و آن را از شمولِ اكل مال به باطل خارج مىدانند.
تحقيق در مسأله آن است كه بحث ما خارج از وكالت است؛ زيرا قوام وكالت به اين است كه موكّل دستمزد را بپردازد بدون آنكه حقّ وى در انجام عملى كه به وكالت داده است، از وى سلب شود، بلكه وى همچنان داراى حقّ تصرف باشد و تا زمانى كه وكيل به انجام كار مزبور اقدام نكرده است و وكالت وجود دارد، مىتواند مباشرتاً آن كار را انجام دهد. مثلاً اگر موكّل كسى را براى فروش خانهاش وكيل نمايد، خود نيز مىتواند قبل از اقدام وكيل، براى فروش اقدام نمايد؛ البته اگر وكيل قبلاً آن را فروخته باشد، بيع موكّل باطل خواهد بود؛ زيرا با فروش خانه توسط وكيل، خانه از ملك موكّل خارج شده است.
امّا همانطور كه توضيح داديم، معقودٌ عليه در عقد اختيار، انتزاع حقّ خريد يا فروش از شخص و انتقالش به طرف مقابل است و بدين ترتيب، حقّ خريد و فروش كالاى مورد نظر از وى سلب مىشود و تمام آن به كسى كه ثمن اختيار را مىپردازد، منتقل مىگردد و اين مطلب، مخالف قوامِ عقدِ وكالت است؛ بنابراین، حقيقت عقد اختيار اين است كه حقِ شخص در خريد يا فروش چيزى جزئى يا كلى، در قبال ثمن اختيار به طرف مقابل واگذار شود. مطلوب در اين عقد آن است كه اين حقّ به مالكِ ثمن منتقل شود چنان كه ثمن از مالك آن به ناقل اين حقّ انتقال مىيابد.
ظاهراً مىتوان گفت: عقد اختيار، داخلِ در عنوان بيع و يكى از مصاديق آن شمرده مىشود؛ زيرا در جاى خود تحقيق شده است، شرع كه در باب بيع بلكه همه معاملات، غير از اصطلاح مورد نظر عقلا، اصطلاح ديگرى ندارد و عقلا در بيع، شرط نكردهاند كه مبيع، عين خارجى جزئى يا كلى باشد، بلكه از نظر آنها عنوان بيع در موارد نقل حقوق در ازاى عوض نيز صادق است؛ بنابراین، اگر كسى حقِ اشتراكِ خطّ تلفن را در ازاى مبلغ معلومى از شركت مخابرات دريافت نمايد، گفته مىشود كه حقّ اشتراك را به فلان مبلغ خريدارى كرده است همچنين گفته مىشود حقّ دارد، به هر كس كه خريدار است، آن را بفروشد.
مثال ديگر، كشاورزى است كه مدّتى طولانى روى زمين كشاورزى كار كردهاست، چنين كسى اگر بخواهد زمين خود را رها سازد، عقلا مىپذيرند كه وى حقّ (حقّ الاصل) دارد و مىتواند آن را بفروشد.
روشن است كه در اين گونه موارد، مبيع از اعيان خارجى نمىباشد، بلكه شخص، تنها حقّى را مىفروشد كه عقلا آن را براى وى اعتبار مىكنند همچنين روشن است كه صدق و اطلاق عنوان بيع بر اين معامله مبتنى بر هيچ گونه مسامحه، ادّعا و مجاز نيست، بلكه صدق عنوان بيع مانند صدق عنوان و اطلاق بيع بر بيع اعيانِ خارجيّه است.
آنچه گذشت دليلى قطعى است بر اينكه از نظر عقلا براى صدق عنوان بيع، لازم نيست مثمن، عين خارجى باشد هر چند معروف اين است كه بايد مثمن از اعيان خارجى باشد، ولى آنچه بايد در اين موارد تبعيت كرد، فهم عرفى است و فهم عرفى در بحث ما همان است كه گفتيم.
امّا در باره نظر شرع در اين گونه معاملات بايد گفت همان طور كه در جاى خود اثبات شده است شرع در باب معاملاتِ عقلايى، اصطلاح بخصوصى ندارد و اگر شرع در اين قبيل موارد تصرفى داشته باشد، در حكم شرعى خواهد بود؛ بدين معنى كه چهبسا در مواردى عقلا، بيعى را صحيح مىدانند ولى شرع حكم به بطلان آن مىنمايد؛ بنابراین شايسته است حكم شرعى بحث را مورد گفتگو قرار دهيم.
عموم مستفاد از كلام خداوند: {أَوْفُوا بِالْعُقُودِ} (2) وَ {أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ} (3) اقتضا دارد كه اين معامله صحيح باشد؛ البته پس از آنكه روشن شد عقلا آن را بيع مىدانند و در بازار به آن اقدام مىكنند. امّا شايد بتوان براى بطلان اين معامله در شريعت به وجوهى استدلال كرد:
وجه اوّل: علما اجماع دارند قوام حقيقت بيع به اين است كه مثمن از اعيان باشد. در كتاب مكاسب شيخ اعظم «قدّس سرّه» در تعريف بيع چنين آمده است: ظاهراً در بيع بايد معوّض، عين خارجى باشد؛ بنابراین، مبادله منافع با چيز ديگرى را شامل نمىشود و اصطلاح فقها در بيع نيز بر اين مطلب استوار است تا آنجا كه مىفرمايد: «سزاوار آن است كه بيع را انشاء تمليك عين به مال تعريف كنيم» تا آنجا كه مىگويد: «بيع فقط عبارت است از تمليك اعيان به عوض.»(4)
حاصل اين وجه آن است كه ادعاى صدق بيع بر عقد اختيار با آنچه مورد پذيرش فقها مىباشد، منافات دارد.
پاسخ: نبايد در اين نكته ترديد داشت كه بيع، حقيقت شرعيّه و متشرعه ندارد، بلكه داراى معناى عرفى است. آنچه را هم فقها مطرح كردهاند، تبيين معنى عرفى به فهم خودشان مىباشد؛ زيرا شيخ اعظم درجاى ديگر مىفرمايد: «ظاهراً لفظ بيع، فاقد حقيقت شرعيّه و متشرعه است و معناى عرفى خود را دارد؛ البته فقها در تعريف بيع اختلاف دارند.» بنابراین، اتفاقِ فقها بر بودن خصوصيّتى در حقيقت بيع، از وجود اجماعى كه كاشف از رأى معصوم باشد، حكايت نمىكند و همچنين گوياى وجودِ خبر معتبرى ـ كه از معصوم روايت شده باشد ـ نيست، بلكه هيچ دليلى غير از فهم عرف از عنوان بيع وجود ندارد؛ بنابراین، شكى نيست كه از نظر آنها در مواردى كه مثمن از اعيان خارجى نيست، بدون مسامحه و تجوّز عنوان بيع صدق مىكند چنان كه براى اين موارد چند مثال زديم لذا عقد اختيار نيز از جمله اين گونه موارد است و در اين عقد، اختيار بيع و شراء، فروخته مىشود.
وجه دوم: بعد از پذيرش صدق عنوان بيع بر عقد اختيار گفته شود مبيع بايد قابل انتقال به مشترى باشد؛ زيرا قوامِ حقيقت بيع به آن است كه مبيع از بايع به مشترى انتقال يابد، ولى اين شرط در بحث كنونى احراز نشده است؛ زيرا اين احتمال وجود دارد كه:
اوّلاً، اختيار خريد و فروش از قبيل احكام شرعيّهاى باشند كه مختصّ موضوعات خود هستند؛ بنابراین، همان طور كه جايز است انسان آب بياشامد و غذاى مباح بخورد و اين جواز حقى براى وى محسوب نمىشود كه براى وى جعل شده باشد، بلكه عبارت ديگرى از اباحه شرعيّهاى است كه از احكام الهى شمرده مىشود و در محدوده سلطنت عبد قرار ندارد، همچنين براى وى جايز است كه ملك خود را بفروشد و آن چه را مىخواهد بخرد. از اين رو، محتمل است جواز مجرّد حكم شرعى باشد كه قابل نقل و انتقال نيست و از محدوده سلطنت عبد نيز خارج است.
ثانياً، هرچند بپذيريم اختيار فروش و خريد از قبيل حقوق است نه احكام، باز اين احتمال وجود دارد كه حقّ اختيار از قبيل حقوق غير قابل انتقال باشد. چنانكه در مورد حقِّ ولايت پدر و حقِّ حضانتِ مادر و حقِّ اخذ به شفعه، همين گونه است. اين گونه امور هر چند از قبيل حقوقى هستند كه اختيار اِعمال آنها در دست دارنده آن مىباشد و اعمال آنها مشروط به اين نيست كه صاحبِ حقّ مباشرتاً اقدام كند، بلكه مىتواند براى اين منظور كسى را وكيل نمايد، ولى اين حقوق را نمىتوان از پدر و مادر و شريك، به ديگرى انتقال داد. از اين رو، اين احتمال وجود دارد كه حقّ اختيار از اين قبيل باشد.
در صورت تحقق يكى از اين دو احتمال، راهى براى حكم به صحّت بيع در عقد اختيار وجود ندارد؛ زيرا شكى نيست كه مبيع بايد از اعيان مملوكه يا حقوق قابل انتقال باشد، ولى با وجود اين احتمال كه ممكن است چيزى از جمله احكام يا حقوق غيرقابل
انتقال باشد، صحّت آن مشكوك خواهد بود. با وجود چنين احتمالى ديگر نمىتوان براى اثبات صحّت آن به عموم حلّيّت بيع رجوع نمود؛ زيرا رجوع به عام از قبيل رجوع به عام در شبهه مصداقيّه خواهد بود كه چنين كارى جايز نمىباشد چنان كه محقق اصفهانى «قدّس سرّه» در اواخر رسالة الحق مىفرمايد: «ادله معاملات در صددند سبب هاى شرعى را به صورت عموم يا به صورت اطلاق نافذ گردانند. بر اين اساس، گاه چنين است كه قطع داريم چيزى قابليت ملكيت و نقل را دارد ولى شكّ در اين است كه آيا سبب خاصّى در آن معتبر است يا خير، لذا به عموم دليل صلح يا شرط تمسّك مىكنيم و مىگوييم: آن چيز با صلح و شرط به تملّك در مىآيد ولى گاه اصل قبول نقل آن، مشكوك است؛ البته شكّ ناشى از خصوصيت سببى نيست تا گفته شود صلح مطلقاً سبب است و همچون ساير اسباب نقل و اسقاط مىباشد، بلكه مفروض آن است كه در بحث ما در اصلِ قبولِ حقّى خاص براى نقل و انتقال، شكّ وجود دارد نه اينكه شك ناشى از اين باشد كه صلح در اين مورد، قصور از سببيت دارد؛ بنابراین، اگر چيزى عرفاً قابليتِ صلح را دارد به اين معنى است كه در اين موضوع، صلح همچون ديگر اسباب است. بنابراين، بين احراز قابليت عرفيّه از اين جهت با شكّ در اصل قابليت نقل و اسقاط آن، منافاتى وجود ندارد.» (5)
ايشان فرمود: «چيزى عرفاً قابليت صلح را دارد …» اشاره به پاسخ اشكالى است كه مطرح كرده است، «اگر با وجود قطع به اينكه چيزى حقّ است، منشأ شكّ اين احتمال باشد كه اين حق از آن گونه حقوقى است كه همچون حقّ ولايت قابل اسقاط و نقل و انتقال نيست، معروف آن است كه با احراز عرفى اين قابليت، مىتوان براى نفوذ صلح در سقوط اين حقّ، به اطلاق دليل صلح و براى انتقال آن به عموم ادلّه ارث تمسّك كرد.» (6)
پاسخ: آنچه از اخبار استفاده مىشود همه امور انسان به خودش واگذار شده و آنچه از كلمه امور فهميده مىشود، همه چيزهايى است كه مرتبط به انسان است و نتيجهاش (سود يا زيان) به وى باز مىگردد. در اين صورت، وى حقّ دارد آن را به ديگرى منتقل نمايد؛ بنابراین، در ما نحن فيه، اختيار خريد يا فروش چيزى به ثمن معيّن، از امور مربوط به وى شمرده مىشود، لذا هر گاه چنين حقّى به وى تفويض شود، حقّ دارد هركارى كه مىخواهد اعم از فروش يا صلح و غيره را با آن انجام دهد.
در موثقه سماعه در اصول كافى، مىخوانيم: «قال أبو عبداللّه (ع): إنَّ اللّه عزَّوجلَّ فوّض الى الْمؤمن أمورَه كلّها و لم يفوّض إليه أنْ يُذِلّ نفسَه، أما تسمع لقول الله عزَّوجلِّ: {وَ للهِ العِزَّةُ وَ لِرَسُولِه وَلِلْمُؤمِنينَّ} فالْمؤمن ينبغي أن يكون عزيزاً و لايكون ذليلاً، يعزّه اللّه بالاْيمان و الاسلام. (7) و در موثّقه ابو بصير از امام صادق (ع) آمده است: «انِّ اللّه تبارك و تعالى فوّض الى المؤمن كلَّ شيىء الاّ إذلال نفسه. (8)»
نبايد گفت كه مفادِ حديث تفويض، اقتضا دارد كه حدوثاً و بقأً چنين باشد و با وجود چنين معنايى براى حديث، اگر اقدام به فروش حقّ خود به ديگرى نمايد زمام آن را از دست خود خارج كرده است و اين عمل، با تفويض امر به او منافات دارد؛ زيرا هرگاه واگذارى امر به ديگرى، ناشى از خواست انسان و تابعِ آن باشد، اين كار تأكيدى بر تحقق خواست ومشيّت انسان است، نه اينكه با آن منافات داشته باشد. به همين دليل، شبههاى وجود ندارد كه اموال انسان در اختيار خودش مىباشد، لذا به وسيله بيع و صلح و هبه و امثال اين امور اقدام به نقلِ اموال به ديگرى مىنمايد و پس از اين، زمام اموالش از دستش خارج مىشود؛ ولى با اين وجود، عرف چنين اقدامى را منافى با تفويض مزبور نمىداند، بلكه آن را تأكيدى بر اين تفويض و تحقق مقتضاى آن مىشمرد؛ البته با اين فرض كه اين گونه عقدها با طيب خاطر و رضايت انجام مىگيرند و اقتضاى اين خروج را دارند و وى با آگاهى از اين مطلب، به معامله اقدام مىكند.
حاصل آن كه: از اين روايات در باب حقوقى كه براى انسان جعل شده است، قاعدهاى كلى استفاده مىشود كه بر طبق آن، اصلِ در اين حقوق آن است كه آنچه را صاحب حقّ بخواهد انجام دهد اعم از نقل با عوض يا نقل مجانى يا اسقاط، نافذ است.
موضوع اين روايات چنان كه مشاهده مىشود عنوان «حقّ» نيست بلكه عنوان «أمْره» مىباشد و منظور از آن هر چيزى است كه به انسان مرتبط است ونتيجهاش به وى باز مىگردد. به همين دليل تطبيق اين عنوان متوقف بر احراز عنوان حقّ نيست، بلكه مجرد احراز ارتباط چيزى به انسان در صدق عنوان مندرج در اخبار كفايت مىكند و مىتوان حكم كرد كه به وى تفويض شده است؛ بنابراین، قبول بيع و ردّ آن و قبول شراء و ترك آن، از امور انسان شمرده مىشود، لذا به او تفويض شده است و لازمه تفويض، آن است كه اين امور با نقل وى انتقال يابند؛ بنابراین، هر چيزى كه نتيجهاش به انسان بازگردد ولى شرع از نقل آن ممانعت نمايد، اعم از آنكه از موارد حكم شرعى يا از حقوق غير قابل انتقال باشد، تخصيص اين عموم شمرده مىشود و اختصاص به همان مورد دارد. بر اين اساس، در مواردى كه تخصيص به اثبات نرسد به دليل آنكه از باب شك در تخصيص زايد است، به عموم رجوع مىشود.
عنوان «حقوق غير قابل انتقال» يا «امور غير قابل انتقال» تنها يك عنوان انتزاعى است كه عقل آن را در موارد مربوطه از حكم شرع به عدم قبول انتقال، انتزاع مىكند؛ لذا اين عناوينِ انتزاعى عنوانى براى مخصّصى كه محكوم به خروج است، نمىباشند، بلكه آنچه كه خارج از اين عموم شمرده مىشود، خصوص همان موارد با عناوين مربوطه است. بنابراين، هر گاه در خروج مورد ديگرى شك وجود داشته باشد، از باب شكّ در تخصيص زايد خواهد بود كه بايد براى رفع آن به اين عموم مراجعه كرد. چنين شكى از باب شك در صدق عنوان مخصّص نيست تا مراجعه به عموم در مورد آن از باب تمسّك به عموم در شبهه مصداقيّه مخصّص باشد.
وجه سوم: شكّى نيست كه خريد و فروش، بلكه همة معاملات مالى، مشروط به رضايت طرفين مىباشند. چنان كه آيه {لاَ تَأكُلُوا اَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِل اِلاَّ أنْ تَكُونَ تِجَارةً عَنْ تَرَاضٍ مِنْكُم} (9) و ديگر ادلّه بر آن دلالت دارد. به ناچار بايد اين شرط در خريد و فروش تأمين گردد، ولى چنين شرطى در خريد و فروشى كه پس از عقد اختيار واقع مىشود، وجود ندارد؛ زيرا رضايتى كه مالك آن را انشا و ابراز مىكند به بيع اختيار خودش تعلّق دارد. امّا مفروض اين نيست كه در بيع كالا كه متفرع بر بيع اختيار انشا مىشود، رضايت صاحب كالا وجود دارد، بلكه غالباً چنين است كه صاحب كالا به آن رضايت ندارد؛ زيرا فروش كالا هنگامى واقع خواهد شد كه قيمت آن در بازار بيش از قيمتى باشد كه در عقد اختيار متعهد شده است آن را به آن قيمت بفروشد؛ بنابراین، مقدار اضافى به زيان وى خواهد بود و از دارايى وى خارج خواهد شد كه طبيعتاً رضايت به آن نخواهد داشت. در مورد فروش اختيار خريد نيز همين گونه است؛ بنابراین، هرگاه اين معامله لاحقه باطل باشد، به ناچار عقد اختيار نيز باطل خواهد بود؛ زيرا اثر مطلوب، بر آن مترتب نشده است.
پاسخ: شايد بتوان چنين پاسخ داد كه اختيار خريد و فروش، امورى ذو اضافه هستند و نسبتى با معامله بعدى دارند. وقوع معامله بعدى، تحقّق همان است كه توافق كردهاند و ناشى از تراضى واقع شده بين آنهاست.
توضيح: حقيقتِ عقد اختيار عبارت از اخذ ميثاق و رضايت از بايع نسبت به معامله متأخر است. ماهيتِ عقد اختيار اين است كه طريق و وسيلهاى براى دستيابى به معامله بعدى است و حقيقت ديگرى غير از توافق و تراضى بر آن معاملهاى كه به وسيله حدود دقيقى مشخص شده است و هنگام مطالبه مشترى بايد انجام گيرد، ندارد؛ لذا اين تراضى به منزله قبولِ متقدم است؛ البته با اين ويژگىكه تراضى مزبور، قبولى در قالب عقد لازم است. پس هرگاه معامله بعدى رخ دهد بر اساس تراضى متقدم واقع شده است و تجارتى بر اساس تراضى مىباشد.
به عبارت روشن تر، اشتراط رضايت متعاقدين يك امر شرعى محض نيست، بلكه عقلا شرط كردهاند صحت همه معاملاتشان مشروط به تراضى و رضايت متعاقدين باشد ولى با وجود اين، آنها اين معامله لاحقه را فاقد شرط تراضى نمىدانند، بلكه تراضى معتبر در نظر آنها اعم از رضايت فعلى و تراضى معاملى است.
در چنين شرايطى هرگاه ادله اعتبار رضايت و آيه شريفه {لاَتَاْكُلُوا اَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ اِلاَّ اَنْ تَكُونَ تِجَارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُم} (10) از طرف شرع وارد شود، مفهوم اين ادله از نظر عقلا آن است كه شرع، عملشان را امضا كرده است بدون اين كه آنها را به امر يا شرطى متعبد كند كه زايد بر چيزى باشد كه مورد نظرشان است.
حاصل پاسخ: مراد از رضايتِ معتبر در صحت معاملات، اعم از رضايت فعلى و معاملى است و مدرك اين مطلب هم ارتكاز عقلا و امضاى شارع است.
آنچه در پاسخ گفتيم، همان است كه اصحاب در موارد متعددى به آن ملتزم شدهاند. يكى از آن موارد، هنگامى است كه در ضمنِ عقد لازمى شرط شود كه بايع چيزى از اموالش را به مشترى بفروشد. حال اگر وى از عمل به اين شرط خوددارى نمايد، حاكم شرع وى را مجبور مىكند به اين شرط عمل نمايد و به اين ادعا كه وى رضايت به معامله ندارد، لذا بيع باطل است، اعتنايى نمىشود؛ زيرا تعهّد وى كه ناشى از رضايت او به انجام بيع در ضمنِ عقد لازم است، نسبت به بيع بعدى، تراضى معاملى است و همين مقدار در صحت آن كفايت مىكند و همچنين اگر كسى نذر كند يا سوگند ياد كند يا با خدا عهد ببندد كه چيزى را بفروشد ولى بعد پشيمان شود و در صدد حنث برآيد، مجبور به بيع مىشود و اشكالى بر اين مطلب وارد نيست.
وجه چهارم: اين وجه، همان است كه در احكام صادره از سوى هفتمين كنفرانس مجمع الفقه الاسلامى آمده است. در مصوّبه اوّلِ اين نشست، آمده است: عقود اختيار ـ آن گونه كه اينك در بازارهاى مالى جهانى جريان دارند ـ تحت هيچ يك از عناوين عقود شرعىِ شناخته شده قرار نمىگيرند و از عقود مستحدثه شمرده مىشوند و چون معقودٌ عليه در اين گونه عقود، مال يا منفعت يا حقّ مالى نيست تا معاوضه آن جايز باشد، شرعاً جايز نخواهند بود.
پاسخ: در اين وجه هيچ مطلب جديدى وجود ندارد و مىتوان با توجه به مطالب گذشته موارد اشكال آن را اين گونه برشمرد:
اوّلاً، عقد اختيار داخل عنوان بيع مىباشد. گواه اين ادعا آن است كه اقتصاددانان به حسب ارتكاز عرفى خود از اين عقد به بيع تعبير مىكنند. براى اين منظور مىتوان به نظر مؤسسه تأمين مالى كويت مراجعه كرد.
ثانياً، حتّى اگر بپذيريم اين عقد، جديد است، در صورتى كه عقدى عقلايى باشد و شرايط مقرره در عقود شرعى را دارا باشد، باز صحت آن بدون اشكال است؛ زيرا عموم {أَوْفُوا بِالْعُقُودِ} (11) ضامن صحّت آن است بخصوص كه از نظر عقلا، تمام ملاك براى لزوم وفا، عبارت از مجردِ تعهدِ متعاقدين است و اين ملاك در همه عقود جديد و معاملات مستحدثه وجود دارد.
از مطالب گذشته دانسته شد كه معقودٌ عليه در اين عقد، عبارت از حقّ مالى است كه منافعِ مالى بر آن مترتب مىشود؛ بنابراین، چهبسا براى كسى كه در قبال انتقال اين حقّ، عوضى را مىپردازد، منافع فراوانى را در پى داشته باشد. به همين دليل در قبال آن، مال پرداخت مىشود و مال همان است كه عقلا در قبال آن، مال مىپردازند.
در هر صورت، فروش اين حقّ و دريافت عوض در مقابل آن، يك معامله عقلايى است كه تحت عموم ادله بيع و عقود قرار مىگيرد و حكم به صحّت آن مىشود؛ بنابراين، ظاهراً اینگونه عقود، صحيح مىباشند.
منبع مقاله:فصلنامه فقه اهل بیت فارسی، شماره 33، مؤمن قمی، محمد.
فهرست منابع:
[1] اين نوع معاملات در اصطلاح اقتصادى قرارداد اختيار يا قرارداد حقِّ انتخاب (Option Contract) نام دارند و نوعى داد و ستد تأمينى يا خريد و فروش تأمينى (Hedging) شمرده مىشوند و قراردادهاى ناظر به آينده (Futures Contract) هستند و در زمره بازارهاى آتى (Future Market) محسوب مىشوند و معمولاً به اين منظور انجام مىگيرند كه خطرات احتمالى ناشى از تغيير قيمتها را به حداقل ممكن كاهش دهند؛ بنابراين، اینگونه معاملات روشى براى تحويل كالا در آينده هستند كه البته با بيع سلف كه آن نيز مىتواند نوعى داد و ستد تأمینی باشد و در قالب بازارهاى آتى مىگنجد، تفاوت دارند، زيرا در سلف فروشى، مبيع كه كالايى كلّى است، بهطور قطعى معامله مىشود. البته با لحاظ اين خصوصيت كه ثمن بهصورت نقد پرداخت مىشود ولى تحويل كالا در آينده است. امّا در اينجا مثمن كه عبارت از حقِّ خريد يا فروش كالاست نه خود كالا، كلّى نيست بلكه مشخص و معيّن است و مؤجل نمىباشد بلكه حالّ است. ديگر اينكه در بيع سلف يك عقد وجود دارد ولى در اين نوع معاملات براى خريد كالاى موردنظر عقد مجزايى لازم است؛ مانند آنكه تولیدکنندهای مىداند كه شش ماه ديگر به یکصد هزار يورو نياز پيدا مىكند از اين رو براى اينكه خود را از نوسانات نرخ ارز مصون نگه دارد، هماینک، به قيمت مثلاً یکمیلیون ريال، حقّ خريد ارز مزبور در شش ماه بعد را به قيمتى كه هماکنون بر آن توافق مىكنند (مثلاً هر يورو نُه هزار ريال)، از دارنده ارز خريدارى مىكند. اگر خريدار ارز در شش ماه بعد ملاحظه كند، با توجه به نوسانات نرخ ارز، براى وى بهصرفه است كه ارز مزبور را با قيمت موردتوافق (هر يورو نُه هزار ريال) خريدارى نمايد، اقدام به خريد مىكند و دارنده ارز موظف است ارز مزبور را به وى بفروشد، ولى اگر مشاهده كند كه نرخ ارز کاهشیافته است و ديگر خريد ارز باقیمت مزبور براى وى بهصرفه نيست، مىتواند از خريد ارز خوددارى كند. (مترجم)
[2] مائده، آيه 1.
[3] بقره، آيه 275.
[4] کتاب المکاسب، ج 6، ص 10، تحقیق و تعلیق سید محمد کلانتر، مؤسسة النشر للمطبوعات، بیروت.
[5] تعليقه المكاسب، ج 1، ص 13- 12.
[6] تعليقه المكاسب، ج 1، ص 13- 12.
[7] وسائل الشيعه، ج 11، باب 12 از ابواب امر و نهى از كتاب جهاد، ح 2، ص 424.
[8] وسائل الشيعه، ج 11، باب 12 از ابواب امر و نهى از كتاب جهاد، ح 3، ص 424.
[9] نساء، آيه
[10] نساء، آيه 29
[11] مائده، آيه 1.